داستان های شاهرخ

داستان شاهرخ (قسمت چهارم)

داستان شاهرخ (قسمت چهارم)

داستان شاهرخ یک داستان واقعی بر اساس زندگی نامه شاهرخ که بنیان گذار فرش شادرخ و ورود آن به بازار فرش در شهرستان کاشان است. پس در ادامه همراه همراه ما باشید. قسمت قبل را می توانید به راحتی مشاهده نمائید. در زیر می توانید ببیند هر شخصیت با چه نمادی مشخص شده:

+شاهرخ
*مامان فخری
•••
وقتی که اوس محمود تو پیچ اول کوچه گم شد
مامان فخری با یه عالمه نا امیدی و جیگر ریش شده چِفت در رو بست ..اخه اوس محمود امید آخرش برای سر و سامون گرفتن شاهرخ تو اون شهر بود شاهرخی كه نه سواد درست درمونی داشت نه هوش درست و حسابی و نه جونی براي كارای سنگین همین جوری كه اينارو داشت تو ذهنش مرور ميكرد و سبزی های مش حسن رو ميزاشت تو مطبخ زیر لب هم زمزمه می كرد

* ای شاپور خان ای،..رفتی و خودتو راحت كردي و شونه هاي منو سنگين، كاش به جاي تو من ميرفتم كه سكه ي يه پول نشم جلو در و همسايه و هميشه سرم خم نباشه

همونطور شونه و بساطِ قالی بافی رو بعد از چند سال از گنجه در مياورد تا بشينه پشت دارِ قالي و شروع كنه قولی رو كه به اوس محمود داده ادا كنه زير چشمی نيم نگاهی به شاهرخ كرد كه با دهن باز تكيه داده بود به پشتی و چُرت ميزد و ز غوغاي جهان فارغ بود اون لحظه جوونياي شاپور خان رو تو شاهرخ ديد و يه لبخند نيمه جوني زد و اميدوار بود شاهرخم مثل پدرش سري تو سرا در بياره اما چشمشم زيادي از اين بابت اب نميخورد

آهي از ته دل كشيد و بسم الله گويان شونه اول رو به دار زد كه شاهرخ از صداش سه متر پريد هوا نگاش كه به اخم و تخم مامان فخری افتاد فهميد كه اوضاع خيلی خيته! خودشو جمع و جور كرد و رسوند به تخته دارِ قالی و براي خودشيريني شروع كرد چله ها رو باز كردن و به دار وصل كردن و نطق كردن

+عِ عِ مامان فخری جون مبدونم دلت ميخواست تنها پسرت ،يادگار شاپورت ،يه ادم جربزه دار باشه ولی بخدا دست خودم نيست…قيچي كه دست ميگيرم دستام عينهو بيد ميلرزه ..اصا اصا خودت كلاتو قاضی كن جای من پشت دخله يا پشت دار؟

مامان فخری كه سعی داشت خندشو پشت چهره ی عصبيش پنهوون كنه گفت

* جربزه نداشتی قيچی دست بگيری ، الان ميخوای دخل اوس محمود و اداره كنی؟ فكر ميكنی اوس محمود چرا اون جواد و بعد از اينهمه سال نَنشونده پشت دخل؟ دخل اوس محمود قالی نيست كه با اين دست عليلم ببافم ، اونجوری بايد زندگيمونو بفروشيم بچه جون الانم برو جلوی چشمم نباش تا فردا صبح علی الطلوع بريم حجره ببينم چه گِلي ميتونم به سرم بگيرم از دست تو

شاهرخ هم از خدا خواسته بوسه ای به دست مامان فخری زد و روغنی كه برای درد دستِ مامان فخری از طبيب محل گرفته بود رو براش اورد و با يه لبخند مرموز آماده شد انگاری قرار بود فردا، صبح دولَتش بدمد!….

بازگشت به لیست

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.