داستان های شاهرخ

داستان شاهرخ (قسمت پنجم)

داستان شاهرخ (قسمت پنجم)

داستان شاهرخ یک داستان واقعی بر اساس زندگی نامه شاهرخ که بنیان گذار فرش شادرخ و ورود آن به بازار فرش در شهرستان کاشان است. پس در ادامه همراه همراه ما باشید. قسمت قبل را می توانید به راحتی مشاهده نمائید. در زیر می توانید ببیند هر شخصیت با چه نمادی مشخص شده:

+شاهرخ

•جواد

حالا ادامه داستان:

فردای اون روز نزديكای ظهر به زور بازو مامان فخری چای شیرینو به دست شاهرخ داد لباساشو مرتب كرد كفشاشو واكس زده به دستش داد تا تر و تميز و مرتب برن حجره توی راه مامان فخری هرچی ذكر و دعا به ياد داشت خوند و خدا رو قسم داد كه همه چی خوب پيش بره یه مرغ نذر بی بی سار خاتون كنه

وقتی رسیدن به حجره، جواد رو از پشت شیشه ها دیدن که داشت مثه پروانه دور مشتری اوس محمود می گشت ،انگاری تو دلش باورش شده بود كه دیگه شاهرخ بر نمی گرده! ولی که سرشو برگردوند سمت نعل درگاه در حجره نگاش که به مامان فخری و شاهرخ افتاد لبخند رو لبش خشک شد تو همین گیر و داد اوس محمود از اتاقش اومد بیرون و ساعت جیبیشو از تو جیب کتش در آورد و يه نگاهی بهش انداخت و سری به نشون تاسف تكون داد و مامان فخري رو به داخل اتاق دعوت كرد

شاهرخ هم انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده ،همون جور كه پاشو رو زمین می كشيد، رفت روی چنتا طاقه فرش نشست جواد هم که از فرط عصبانیت لب هاشو می گزید گفت

•بلند شو! تن سنگينتو از رو سفارشاي اقا محبی وردار..سفارشاشم بزار رو كولت براش ببر تا دم منزل

شاهرخ همون طور كه داشت با كمال خونسردی نگاش می كرد گفت

+نوكر بابات غلوم سياس جواد جون همين فردا پس فردا كه نشستم پشت دخل حاليت می كنم

جواد هم با يه خنده ي عصبی شروع كرد به ليچار بار كردنِ شاهرخ

تو همين جدل كلامي بودن كه در اتاق باز شد و چهره غم آلود مامان فخری همراه با لبخند مهربون هميشگيش و چهره خندون اوس محمود در حالی كه ميخواس نشون بده ناراحته و سعی می كرد ٣٢ تا دندونشو به نمايش نزاره به چشم می ومد

شاهرخ فكر می كرد همه چی به خير گذشت اما نميدونست تو بند توافق نامه مامان فخری و اوس محمود بافتن یه قالی مثل همون قالی كه الان مامان فخری داره ميبافه اومده…! و اوس محمود خوش باور به اين فكر بود كه مادام العمر از حواس پرتي شاهرخ كَره بگيره…

بازگشت به لیست

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.