داستان های شاهرخ

داستان شاهرخ (قسمت هفتم)

داستان شاهرخ (قسمت هفتم)

داستان شاهرخ یک داستان واقعی بر اساس زندگی نامه شاهرخ که بنیان گذار فرش شادرخ و ورود آن به بازار فرش در شهرستان کاشان است. پس در ادامه همراه همراه ما باشید. قسمت قبل را می توانید به راحتی مشاهده نمائید.

چند هفته ایی از این كه شاهرخ خودی به اوس محمود نشون داده بود می گذشت و شاهرخ مهر صلاحیت اینو داشت كه ور دل اوس محمود بشینه و مثل جواد مشتری هارو راه بندازه
اون روز هم مثل هریروز بحث نخ و چله بين اوس محمود و اوس تقی پشت تلفن بالا گرفته بود و یاد هنرنمایی شاهرخ افتادن و لبخند رضايت اوس محمود به شاهرخ، پوزخند كج جواد رو به همراه داشت تو همین هاگير و واگيرا قندایی كه تو دلش، آب می كردن رو می شمرد نیگاش تو یه جفت چشم سبز قفل شد كه پشت پنجره حجره با ذوق قالی هارو نگاه می كرد نمی دونست چند وقت همونطوری گذشت كه متوجه دستپاچگی اوس محمود شد كه با هول جواد رو صدا زد جوادم تا نگاش به در حجره خورد انگاری كه یه مهمونِ مهم ناخونده رو دیده باشه تو دو ثانيه هرچی دفتر دستک و چیز میز اضافی جلو اوس محمود بود و درست راسی كرد اوس محمودم همون طور كه لباساشو صاف و صوف می كرد با صدای بلند و جوری كه معلوم بود گل از گلش شكفته به سمت در حجره رفت و چندنفر و با روی باز به داخل حجره دعوت كرد یه مرد خوش پوش كه سن و سالِ خود اوس محمود میخورد و صاحب همون دوتا چشم سبز که به نظرش لحظه به لحظه رنگش عوض می شد داشت آدما و اون صحنه رو اناليز می كرد كه نگاش به جواد خورد كه با نيش باز و با همون لحن خودشیریينیش اون خانوم و اقاي همراهشو به نشستن دعوت می كرد

و هیشكی نمی دونست شاهرخی كه فقط چند هفتس سر به راه شده باز داره مسخ دوتا چشم سبز می شه كه ببرنش اون جايي که نبايد…..!

بازگشت به لیست

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.