داستان های شاهرخ

داستان شاهرخ (قسمت هشتم)

داستان شاهرخ (قسمت هشتم)

داستان شاهرخ یک داستان واقعی بر اساس زندگی نامه شاهرخ که بنیان گذار فرش شادرخ و ورود آن به بازار فرش در شهرستان کاشان است. پس در ادامه همراه همراه ما باشید. قسمت قبل را می توانید به راحتی مشاهده نمائید. حالا ادامه داستان:

چند روزی به همين منوال گذشت و مهمون های ناخونده ی اوس محمود كه حالا معلوم شده بود از تهرون براي چنتا سفارش گردن كلفته اونور آبی كه مسببشم اون قالي كه جزای حواس پرتی آقا شاهرخ، مامان فخري بافته بود اومده بودن

داشتن كوله بارو ميبستن كه برگردن به ديارشون بعد از تعارف تيكه پاره كردنای الكی

وقت اون بود كه راهی بشن به سمت تهرون

غوغایی كه اون دوتا چشم تو دل جواد و شاهرخ بر پا كرده بود رو فقط خودشون ميدونستن و خداشون! خدا خدا ميكردن كه اون روز براي آخرين بار هم كه شده نگاشون تو اون دوتا چشم سبزكهربايی گره بخوره

اوس محمود قرار رو بر اين صادر كرد كه شاهرخ يا جواد برای اينكه مهمون عزيزكردش دست خالی بر نگرده يكمی سوغات كاشون،گلاب و كلوچه تازه رو براشون بخرن جواد هم‌ که این چند روز شاخِ غول خودشيرينی رو شكونده بود،در كمال ناباوري با روی خوش ميدون رو به شاهرخ واگذار كرد تا خودش ور دل اقای امانت بمونه هرچند ته دلش راضي نبود.

شاهرخ هم‌ به سمت بازار اصلی راه افتاد  تا به دستور اوس محمود سوغات رو برای آقای امانت و همراهش که حالا دیگه میدونست اسمش شادیه بخره

بعد از خريد سوغات گذر های بين راه رو با هزاران فكر خوب و بد رد كرد كه بوی نم و چوب توجهشو جلب كرد و ديد جلوی مغازه ي كتاب فروشی چشمش به كتاب قرمز رنگی افتاد كه عكس دوتا چشم روش بود،ناخوداگاه جلو رفت و كتاب رو از سكوی جلوی مغازه برداشت و ورق زد چون سواد درست و حسابی نداشت هاج و واج به اون دوتا چشم و جلد روش نگاه می كرد كه صدای بم و گيرایی كه توش ته لهجه ایی هم بود توجهشو جلب كرد سر برگردوند يه مرد كوتاه با موهاي سفيد كه می گفت اين كتاب محشره جوون، چشمهايش از بزرگ علوي ..چشمهاي زنی كه انگار رازی را در خود پنهان كرده اند و همين جمله در عرض چند ثانيه ده ها بار تو مغزش تكرار شد نميدونست برای چی و كی، با نيمچه حقوقی كه از اوس محمود ته جيبش مونده بود كتاب رو خريد، به حجره رسيد، سوغات ها و اقاي امانت راهی شدن و او حتی براي اخرين بار شادی رو نديد با فكري نالان به سمت پناه گاه خودش راه پله هاي پشت حجره راه افتاد حالا اون مونده و چشم های زنی كه رازی رو تو خودش داره و كتابی كه حتی سواد خوندنشم نداره…

بازگشت به لیست

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.