داستان های شاهرخ

داستان شاهرخ (قسمت ششم)

داستان شاهرخ (قسمت ششم)

داستان شاهرخ یک داستان واقعی بر اساس زندگی نامه شاهرخ که بنیان گذار فرش شادرخ و ورود آن به بازار فرش در شهرستان کاشان است. پس در ادامه همراه همراه ما باشید. قسمت قبل را می توانید به راحتی مشاهده نمائید. در زیر می توانید ببیند هر شخصیت با چه نمادی مشخص شده:

+شاهرخ

* اوس تقی

حالا ادامه داستان:

دم دمای این بود که خروسِ محله معركه بگيره، شاهرخ با داد و هوار مامان فخری، گوشاش تيز شد هیچی نمی تونس جایگزین خواب صبحش بشه ولی این تو بمیری از اون تو بمیری ها نبود..! نه دستای مامان فخری جونی برای لاپوشونی گندكاریاشو داشت و نه خودش اعتباری واس دیر رفتن! پاشنه همتو ور كشید و چایی شيرینشو سر كشید و به سمت حجره راه افتاد با دیدن پوزخند شيطانی جواد فهمید كه روز سختی تو راهه! اوس محمود سینشو صاف کرد و با جديتی که کمتر ازش دیده می شد شاهرخ رو برای گرفتن نخ و چله به سمت اوس تقي روونه کرد پاشو از در حجره بيرون گذاشت براي يک ازموني كه اوس محمود ترتيبشو داده بود و شاهرخ از همه جا بی خبر بود بین راه، سرخوش وارانه به تموم بچه هايي كه دستشون تو دست ماماناشون بود و يا زنبيل سنگينو ميخواستن حمل كنن و به بزرگتراشون بفهمونن كه بزرگ شدن ،لبخند ميزد و براي چند ثانيه به اين فكر كرد كه حالا كه شاپور خان نيست بايد يه تكونی به خودش بده.. تو گير و دار همين چيزا بود كه جلوی مغازه اوس تقی خشک شد همون موقع فهمید كه دلیل پوزخند مسخره جواد چی بوده! انگاری جلوی چشمش طوفان رنگ به پا کرده بودن! نمی دونست چقدر گذشت كه با صدای اوس تقی که داشت عينكشو در مياورد به خودش اومد

* چی می خوای جوون؟

+ع ع سلام اوس تقی نخ و چله میخام

* خوب جایی اومدی پسر، چه رنگی چه جنسی؟

شاهرخ داشت کلمه ها رو تو ذهنش حلاجی می کرد که اوس تقی شروع کرد به توضیح دادن رنگا و نوع هایی که به دیوار اویزون کرده بود وقتی نگاه مات و مبهوت شاهرخ رو دید با خنده ی خوشگلش که چهار تا چین و چوروک دور چشمش می انداخت گفت

* واسه كي میخوای پسرم؟ اوسات كيه؟ از كدوم راسه بازار مياي؟

+ اوسام اوس محمود،حجرشم تو تیمچه…..

هنوز حرفش تموم نشده بود كه اوس تقی به گوشه حجره رفت و با يه دسته نخ و چله اومد و از اونجایی که متوجه حواس پرتی شاهرخ شده بود نخ و چله هارو به دستش داد و گفت

* برو جوون نزديك ظهر ميام حجره اوس محمود باهاش حساب كتاب دارم

شاهرخم نخ و چله ها رو گذاشت رو کولشو به سمت حجره راه افتاد و وقتی رسید اونقدر غرق فکر بود که نه نگاهای تحسین برانگيز اوس محمود و دید و نه چشمای پر از كینه ي جواد رو، فقط و فقط کورسوی اميدي که تو دلش بود داشت خودشو نشون می داد

بازگشت به لیست

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.