داستان های شاهرخ

داستان شاهرخ (قسمت دوم)

داستان شاهرخ (قسمت دوم)

داستان شاهرخ یک داستان واقعی بر اساس زندگی نامه شاهرخ که بنیان گذار فرش شادرخ و ورود آن به بازار فرش در شهرستان کاشان است. پس در ادامه همراه همراه ما باشید. قسمت قبل را می توانید به راحتی مشاهده نمائید.

+ شاهرخ

•  جواد
( شاهرخ داشت تو عالم خودش سیر می كرد ، كه با پس گردنی جواد ، شاگردِ حسود ، ولی كار درست اوس محمود به خودش اومد)

•گوشات نمی شنُفَن شاهرخ؟ کری مگه؟ حنجرم پاره شد انقدر صدات زدم.

همون جور كه كشون كشون شاهرخ رو می برد سمت فرشِ تازه پایین اومده از دار و قيچي رو میداد دستش تا ريشه هاشو صاف و صوف كنه…

زير لب غر غر ميكرد:

• تا اون موقع كه نبودی من سوگولی اوسا بودم

هی به خودم گفتم جواد حرص نخور میاد می شه كمک دستت، اگه جَنَم و جُربزه داشتي حداقل دلم خوش بود كه به يه ادم كار بلد ميدونِ نَظَرِ اوس محمودو واگذار كردم نه به يه آدم يه لا قَبا

حالام انگار با جرز ديوار حرف ميزنم فايده نداره كه…

صداي جواد تو گوش شاهرخ داشت كمرنگ و كمرنگ تر مي شد،

باز صداي حواس پرتي شاهرخ داشت بلند و بلند تر می شد و تو همون حالت شروع كرد به صاف و صوف كردن ريشه هاي فرش…

كه با صدای نفسِ عصـبي جواد به خودش اومد و ديد اي دل غافل ، گوشه فرش عينهو جيگر زليخا ريش شده..

+بِ بِ ببين جواد از دستم در رفت .. ااااااصا فرش كج و كوله بود الان صاف تر شد

اون موقع بود كه ديگه هيچي نمی شنيد جز دردي كه تو گردنش حس می كرد و فهميد كه الان وقت فرارِ ، عينهو فنر از جاش پريد و جواد هم به سان ببر بنگال به دنبالش اوس محمود هم با چشم هاي از حدقه در اومده و هاج و واج نگاشون می كرد…

بازگشت به لیست

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.