داستان های شاهرخ

داستان شاهرخ (قسمت دهم)

داستان شاهرخ (قسمت دهم)

داستان شاهرخ یک داستان واقعی بر اساس زندگی نامه شاهرخ که بنیان گذار فرش شادرخ و ورود آن به بازار فرش در شهرستان کاشان است. پس در ادامه همراه همراه ما باشید. قسمت قبل را می توانید به راحتی مشاهده نمائید. حالا ادامه داستان:

لحظه ها به دقیقه ها،دقیقه ها به ساعت ها،ساعت ها به روز ها وروزها جاشونو به هفته ها میدادن شاید خیلی هم از رفتن اون دوتا چشم سبز نگذشته بود ولی برای شاهرخ، جهان و روندش توی اون دوتا گوی سبز خلاصه شده بود ديگه شاهرخ كم كم داشت قبول می كرد كه يه چيزی تغيير كرده ولى دليل اين همه دل مشغولى رو نمی فهميد دم غروبا به پاتوق همیشگیش مغازه موسیو می رفت تا باز هم با اون رازش رو مرور کنه،اخه دلش تنهایی تاب نمیاورد این همه دوری رو موسیو هم کنارِ التيام و دوا درمون كردنِ زخمِ عشق، به شاهرخ درس زندگي می داد

همه فكر می كردن اينهمه تغيير فقط از كار تو حجره اوس محمود به دست مياد، مامان فخرى هم هرروز براى اجابت نذرش كه سر به راه شدن شاهرخ بود يه سر به امامزاده می زد و ميون راه دم حجره وايميساد و به شاهرخى كه غرق كار بود با اشك خيره می شد و اوس محمودم با غروری وصف نكردنى به نتيجه زحمتش نگاه می كرد و به مامان فخرى، فخر می فروخت ! اما هيچكدوم خبر نداشتن كه شاهرخ تو حواس پرتياشه كه حواسش جمعه! نمی دونستن كه يه محرک قوى تر از زور بازو و لطيف تر از كلام اوس محمود تو قلبش رخنه كرده و اون چيزی نبود جز:

عشق! و عشق بر هر درد بي درمان دواست…

هر تلفن ناگهانى حجره، رئشه اى تو جون شاهرخ برپا می كرد! اون روز از لحن چاپلوس گونه اوس محمود فهميد كه باز يه خبراييه و مهمون هاى ناخونده اين دفعه خونده شدن! قند هاى توى دلش همراه با دل نگرونى آب می شدن و گوشاش واضح تر می شنيدن! قرار و مدار اوس محمود با مهمون هاى عزيز كردش براى هفته ى بعد شد …

چون قالىِ دست بافِ عزيز كرده ى مامان فخرى هفته ديگه از دار می ومد پايين اما زندگى اون وقتى شيرين می شد كه امانتى قلب اقا شاهرخ هم همراهشون بياد و اون چاره اى نداشت جز صبر و صبر….

بازگشت به لیست

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.