داستان های شاهرخ

داستان شاهرخ (قسمت اول)

داستان شاهرخ (قسمت اول)

داستان شاهرخ یک داستان واقعی بر اساس زندگی نامه شاهرخ بنیان گذار فرش شادرخ و ورود آن به بازار فرش در شهرستان کاشان است. پس در ادامه همراه همراه ما باشید.

+شاهرخ
_اوس محمود

( اوس محمود همون جور كه تسبيحِ آبی اش رو می زاشت تو جيبِ سمت چپی ‌ِكتِ قهوه ایی سوختش و از در ِ حجرش می اومد تو نگاش به شاهرخ افتاد؛ كه به سآنِ‌ گربه ی سر بازار لم داده بود و ميخِ کوب طاق شده بود ، همون طور كه می رفت سمت ميزش تا چك كنه كه دو قرونش یه قرون نشده باشه‌ ، شروع كرد به غر زدن.)

_ باز كه چشآتو دادي به طاق شاهرخ، مگه نگفتم چشو گوشتو به دَستَكُ و دَخلِ حجره بده!؟ فرستادن تو رو عصاي دستم باشي، بلاي جونم شدي خدا بيامرزه آقاتو !چه آفتي رو گذاشت تو دومن ما و رفت.

+ عِ عِ

سلام اوسا..

به خاک اقام چارچشی حواسم بود…

اصا یه راسّه بازاره و يه شاهرخ تيز و بز به جون مامان فخري كه اومده بودن ببرنم واسه آجانه سر بازار …خودم قبول نكردم…گفتم اوس محمود دلش به من خوشه كجا بزارم برم؟ بفرما اينم چاي لب سوز و لب دوز خدمت اوس محمودِ عزيز

_ جا اين زبون ريزياي صد من يه غاز يذره دل بده به كار والا من دس و دلم می لرزه يه حجره رو بسپرم بهت و يه تُك پا برم تا مسجد و برگردم پيرم كردي بچه،..

(اوس محمود همون طور كه از شاهرخ دور مي شد و مي رفت كه كارِ مشتري گردن كلفتشو آماده كنه، صداي غرغراشم تو ذهن شاهرخ دور تر و مبهم تر مي شد، نه اين كه نشنوه يا فاصلشون زياد بشه بلكه صدايِ فكرِ شاهرخ بود که تو گوشش بلند و بلندتر مي شد. شاهرخ همون طور که لبخند نيمه جوني هم افتاده بود كنج لباش، داشت تو عالم خودش سير مي كرد كه…

بازگشت به لیست

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.